خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
پسر نیک خدا عیداضحی
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد یکی از فرشتگان پاسخ داد :در زمین دفن کن.
دیگری گفت : در اعماق دریا جای بده .
یکی دیگر پیشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما می گویید انجام دهم ، تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند . اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد .
یکی از فرشتگان در جواب گفت: بله درک می کنم ، پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده .
هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدین ترتیب اسرار زندگی در وجود همه ما جای دارد .
کودک زمزمه کرد (خدایا! با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد .
کودک نشنید.
او فریاد کشید (خدایا! با من حرف بزن).
صدای آسمان غرو مبه آمد .
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد گفت :
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید .اما کودک ندید.
او فریاد کشید : (خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گوشود . اما کودک نفهمید.
او از سر نا امیدی گریه سر داد:
(خدایا! به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و و بر سر کودک دستی کشید .
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥ - پسر نیک خدا عیداضحی
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بودن؟
و خدا بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم.
و عدم گوش نداشت.
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
بودن، می خواهد.
و از عدم نمی توان خواست.
در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
عظمت هماره در جست و جوی چشمی است که او را ببیند.
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد.
و زیبایی همواره تشته دلی که به او عشق ورزد.
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد.
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بش * ک ندش و سیرابش کند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،
اما کسی را نداشت.
و خدا آفرید و آفرید آفرید...........
آسمان، دریا، خشکی، گیاه، حیوان، فرشته، عرش، فرش...............
و همه بودند و هیچ نبود که خدا تنها ترین تنها بود و جز خدا هیچ نبود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگ در میان انبوه مجسمه ها گونه گونه اش؛ غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.
کسی نمی خواست. کسی نمی دید. کسی عصیان نمی کرد. کسی عشق نمی ورزید. کسی نیازمند نبود.کسی درد نداشت و.....................
خداوند خدا باز هم برای حرفهایش مخاطبی نیافته بود.
هیچکس او را نمی شناخت و هیچ کس با او انس نمیتوانست بست.
« انسان را آفرید.»!
و این نخستین بهار خلقت بود.
و خداوند، خداست.
اوست كه واجب الوجود است و مائیم كه ممكن الوجود.
اوست كه هست و هیچ جز او نیست.
او آفرید چون آفریدگار است.
ما آفریده شدیم چون لایق آفرینش بودیم.
خداست و جز او نیست.
و او تنها نیست بلكه یكتاست.
نیاز از ماست و رافع نیاز، اوست.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،
اما نیاز به معرفی خود نداشت. . . .
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤ - پسر نیک خدا عیداضحی
از بهشت كه بيرون آمد،
دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند و از زمين ميگذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشتهها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريدهشدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش بهگزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید : ( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟). خداوند لبخند زد ( فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود.) کودک ادامه داد : ( من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟) خداوند او را نوازش کرد و گفت : ( فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.) کودک با ناراحتی گفت : ( وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟) اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت : ( فرشته ات ، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی).
خداوند پاسخ داد : ( از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.) اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟؟!! :( اما اینجا در بهشت ، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.)
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤ - پسر نیک خدا عیداضحی
خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤ - پسر نیک خدا عیداضحی
يك نفر دنبال خدا ميگشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دستها رو به آسمان قد ميكشد. پس هر شب از پلههاي آسمان بالا ميرفت، ابرها را كنار ميزد، چادر شب آسمان را ميتكاند. ماه را بو ميكرد و ستارهها را زير و رو.او ميگفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانهاي لاي ستارهها.
زمين را كند، ذرهذره و لايهلايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. درياها و دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوهها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تكتك همه ريگها را. لاي همه قلوه سنگها و قطرهقطره آبها را. اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جستوجو.آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه ميگفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيعترين و زيباترين و عجيبترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشدهاي كه نشانياش روي هيچ نقشهاي نيست.
نسيم دور او گشت وگفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد.
نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود. همينجاست.سالها بعد وقتي كه او به چشمهاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگهاي دشت و هم پشت قلوهسنگهاي كوه، هم لاي ستارهها و هم روي ماه
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤ - پسر نیک خدا عیداضحی
در يكى از اين روزها، پيامبر دوباره از كوه حراء بالا مىرود امّا گويىهمه اشياء را دگرگون مىبيند. روحانيتى تازه همه وجود او را فراگرفتهوبر شعور واحساساتش چيره شده است. ناگاه به آسمان مىنگرد.درهاى آسمان باز شده است، و فرشتگان بر كنارههاى آن ايستادهاند،وجبرئيل به سوى او فرود مىآيد و به وى مىگويد: بخوان...
پيامبر از او مىپرسد: چه بخوانم؟
جبرئيل مىگويد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
)اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ *الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ(3)).
"به نام خداوند بخشنده مهربان * بخوان به نام پروردگارت كه آفريد *بيافريد آدمى را از خون بسته * بخوان و پروردگار تو گرامىترين است *هم او كه بياموخت به وسيله قلم * بياموخت به انسان آنچه را كه نمىدانست."
عيد مبعث مبارک
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤ - پسر نیک خدا عیداضحی